مادر واژه ی...
کاش می توانستم کودکی ام را در آغوش بگیرم..

نمی توانم..!
اما میتوانم آغوشی را که لمس کرده کودکی ام را در آغوش بکشم..!
روزت مبارک مادرم
.
یاحق..
بزن باران بهاران فصل خون است....بزن باران که صحرا لاله گون است
کاش می توانستم کودکی ام را در آغوش بگیرم..

نمی توانم..!
اما میتوانم آغوشی را که لمس کرده کودکی ام را در آغوش بکشم..!
روزت مبارک مادرم
.
یاحق..
بسم الله الرحمن الرحیم
نام داستان: سخنی با دل
- با که سخن می گویی؟ با دلم.
- از چه سخن می گویی؟ از دلم, از رنج,از سکوت.
----------------------------------------------------
-در کجا سیر می کنی؟ در عوالم پیچیده ذهنم.
- در ان عوالم چه دیدی؟ خود را ! خود را میان آدمیان...
میان آدمیانی که که هر یک به سویی می شتافتند و نوای دلشان را نمی شنیدند,شاید هم
می شنیدند!!! اما گوش کر را از گوش شنوا بهتر می دانستند!
----------------------------------------------------------
- تو در انجا چه می کردی؟ نمی دانم ... خیالم مرا به آنجا برده بود...
- کاری نکردی؟ چرا!! فریاد زدم,فریاد, گفتم: نمی شنوید؟ نمی شنویدصدای دلتان را؟
-چه شد؟ هیچ. هیچ نشد. کسی اعتنایی نکرد!
-باز چه کردی؟ این بار با تمام قوای خود فریادی از ته دلم کشیدم!
-این بار چه شد؟ باز هم هیچ! فقط طفلی آمد و گفت: تلاش نکن! کسی صدای دلت را
نمی شنود. با زبان دل سنگی فریاد بزن!انگاه صدایت را خواهند شنید.
-----------------------------------------------------------
-این کار را کردی؟نه؟! نه!
-چرا؟مگر تو نبودی که میخواستی صدایشان بزنی؟ آری...
-پس چرا صدایشان نکردی؟ آخر هر چه در خود زبانی از دلی سنگی جستجو کردم, چیزی نیافتم.
- ای بابا! پس چه کردی آخر؟ نشستم همان وسط نشستم. شخصی رد شد و سکه ای برایم انداخت.
با خود گفتم: بیچاره فکر کرده من مستمندی بیش نیستم!
ناگاه به خود امدم و پنداشتم نکند این بذل و بخشش ناشی از ذره ای
دل رئوف در وجودش باشد؟
-خوب- خوب ندارد, صدایش کردم گفتم: آهای! کجا میروی؟ انگر تو از جنس بقیه نیستی!
((اعتنایی نکرد و رفت....!))
اما این بار همه برگشته بودند و مرا نظاره میکردند. انگار این بار صدایم را شنیده بودند!
کسی رد شد و گفت: بیچاره دیوانه شده! باخود سخن میگوید!
با خود گفتم: خداوندا اینان را چه شد؟ تاکنون صدایم را نمیشنیدند اما همینک مرا دیوانه میخوانند!!
-تو چه کردی؟
سرم را پایین انداختم , آهی کشیدم که با چشمان نیمه بازم نامه ای مهر شده جلوی پایم روی زمین دیدم.
-نامه ؟ نامه ای مهر شده؟ مهر چه بود؟ مال که بود؟
آری یک نامه ی مهر شده برای من, بازش کردم در ان با خط خوش نوشته شده بود:
ای دوست;
بیم بر خود راه مده, دگر رفته ام و برایت جای پایم را در دلی سنگی حک کرده ام . آن دل سنگی را در وجودت خواهی یافت;آنگاه که با این مردمان سخت دل سخن میگویی...
-------------------------------------------------------
نیم نگاهی به خود انداختم : جسم و روحم را سنگین تر از همیشه احساس کردم. فریاد زدم آخر چرا مرا با این مردمان تنها گذاشتی؟
باز دیدم همه برگشته اند و مرا میبینند اما این بار با شکوه و عصبانیت!!!
بانگ زدند که ای ناشی چرا چون دیوانگان فریاد میکشی؟؟؟
-تو چه پاسخ دادی؟ پاسخی نداشتم , سکوت کردم.
-آن ها با تو چه کردند؟ از شهر بیرونم کردند!
-آخر نگفتی آن مهر, مهر روی نامه, مهر که بود؟
آن مهر, بوسه ی دل رئوف و مهربانم بود که مرا با این سنگدلان, تنها و بی کس به حال خودم واگذاشته بود.
-حال تو را چه میشود؟ زندگانی خود این چنین آواره چگونه خواهی گذراند؟
هیچ, این قدر در بیایان این دل سنگی رد پای بر جای مانده ی انسانیت دل رئوفم را دنبال خواهم کرد , تا....
- تاچه شود؟
تا شاید او را باز یابم در آغوشش بگیرم و این آواز را سر دهم:
در این دنیا دل بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
دلم بهانه می گیرد..
بهانه ای به وسعت عشق
به وسعت هر چه ترانه است
به نغمه های غمین پروانه
به نغمه اش که کس نشنید
به جز من و هر شاعر دیوانه..
باز دلم در تب و تاب است امشب
غصه همسایه ی دیوار به دیوار دلم هست امشب
تمام لحظه های عمر من
شده همین سکوت پر صدای شب
صدای پرکشیدن ستاره در نیایشش
...
باد دراین سکوت پرصدای شب
صدای نغمه ی دل پرنده را
صدای گریه ی دل شکسته را
درخشش ستاره را
صدای طاعت تورا به گوش من نوا زند
...
و این چنین خبر دهد
به هر دلی که خفته است
به آن دلان بی خبر
شکسته از تبار غم
...
که ای دلان پر ز غم
رهی زنید به آسمان
به آسمان پر نشان
غم های دل به شب دهید
هوای دل سبک کنید!
...
دل رها چو پر کشد
رسد به اوج آسمان
به اوجِ اوجِ نا کجا
به بی نهایت جهان، به ماورا
به خالق هر دو سرا...
تا که رسد به اصل خود
پی می برد به رسم خود
...
در آن زمانِ بی زمانِ وصل و عشق
به گوش رسد نوای دل
نوای عشق و معرفت
همان نوای مرغ دل
که چون رسد به خالقش
وجود خود رها کند
...
و مرغ دل در آن زمان
بسان آن درخت طور
زند ندای حق منم!
...
و چون نخوانده کشتنش
روان پر مشوشش ز روی دل ربای حق
به شوقِ فیض و وصلِ وی،
رسد به بحر معرفت
به اوجِ موجِ کردگار
به دست حق..*
یا حق!
*شاعر: سما..